
چهارشنبهساعت 13 و حدود 50 دقیقه ی ظهرشاید اخرین لحظات زندگی من بودهیچ وقت مرگ رو تا این حد نزدیک ندیده بودم...اگرجه اگر اتفاق میافتاد شاید تا این حد ترس و اضطراب نداشتو نزدیکی هاش، اصلا خوب نبود...خدایا مرسی که فرصت دادیمرسی که آزمون دشواری رو به خانواده و عزیزانم تحمیل نکردی و زیر سیبیلی نجات مون دادیماشین داغون شد... حیف... ولی بین خودمون بمونه خدایاخوشحالم که زنده ام !هنوز کلی کار دارمخیلی زود بود:)یکاری کردی که منه ناراضی و خسته حالا دیگه با نگاه به چشمای کسایی که دوسشون دارم، تا خ...
ادامه مطلب
دارم فکر میکنمچقد خوبه یه کاری، یه دغدغه ای، یه مشغولیتی داشته باشیم که بدوییم دنبالشکه کمتر صغری کبری بچینیم واسه بیهودگی ها و ترشحات مسموم لوب مریض مغزمونکه کمتر رنج بکشیمکمتر افسرده و بدحال بکنیم خ...
ادامه مطلب