برنامه ریزی همیشه پاسخگو نیست...
برگشت من از تعطیلاتت بین دو ترم و برنامه ریزی برای همراهی برادر و کنسل شدن آن ! و همراهی غیر برنامه ریزی شده ی مادر و دوباره همراهی برادر ! که اینها اتفاقات مثبت و خوب این قسمت بود؛
عصر دوشنبه ای که با مادر و برادر برای شفای مریم دخیل بستیم در حرم آقا و چقدر حالمون خوب بود و امیدوار بودیم... دریغ که چند ساعت بعد خبر فوت اش آمد...آه... آه از این درد سنگین و جانگدازی که همه قلبم را لای انگشتان بی رحمش مچاله میکند...
حالا در این شهر غریب اولین تجربه ی تلخ من است که عزیزی فوت می شود و من از شرکت در خاکسپاری و مراسم اش غایبم ! نعمت بزرگی بوده حضور و همراهی و همدردی در سوگ آدم ها! حالا حس می کنم بغض خفه کننده ای پا روی سینه ام گذاشته و نمیتوانم خوب نفس بکشم... حواسم را پرت میکنم، میگویند "خوب شد نبودی... خیلی همه چی تلخه... " ولی کاش بودم و بغل شان میکردم و باهم گریه میکردیم...
چه قدر حس میکنیم اختیار و افسار همه چیز دستمان است و در اصل هیچ چیز در اختیارمان نیست...
حالم خوب نیست
غم عجیبی داخل رگ هایم ریخته و کل بدن ام را دور می زند...
حتی نای نوشتن ندارم...
.
.
.
خدایا حال همه ما را خوب کن
تکراری ترین دعاست ولی به چه کسی جز تو باید گفت ؟!
تو که تمام پناه مایی....
برچسب:
نویسنده: آدرین نیکفر