هستم برای همیشه

خرید بک لینک
برنامه ریزی همیشه پاسخگو نیست...برگشت من از تعطیلاتت بین دو ترم و برنامه ریزی برای همراهی برادر و کنسل شدن آن ! و همراهی غیر برنامه ریزی شده ی مادر و دوباره همراهی برادر ! که اینها اتفاقات مثبت و خوب این قسمت بود؛عصر دوشنبه ای که با مادر و برادر برای شفای مریم دخیل بستیم در حرم آقا و چقدر حالمون خوب بود و امیدوار بودیم... دریغ که چند ساعت بعد خبر فوت اش آمد...آه... آه از این درد سنگین و جانگدازی که همه قلبم را لای انگشتان بی رحمش مچاله میکند...حالا در این شهر غریب اولین تجربه ی تلخ من است که عزی هستم برای همیشه...ادامه مطلب

ما را در سایت هستم برای همیشه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 17:48

من ذره ام

که خانه ی خورشید خویش را

از هیچ کس

به جز تو

تقاضا نمی کنم...

#غلامرضا_شکوهی

پی نوشت:

10 دی ماه سال پیش، تفالی زدم به حضرت حافظ بر سر مزارش ! که برای بار اول زیارت می کردم...خوب آمد.. خدایا...خودت خوب مقدر کن :****

هستم برای همیشه...

ما را در سایت هستم برای همیشه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 19:40


و از زمانی که بشر توانست بنویسد و ثبت تاریخ کند، خاطراتش را نگاشت.این برهه از زمان نیز در دستان ماست که لحظات روزگار خود را به بیان و زبان ساده و صمیمی خود نگاه داریم.باشد که در روزگارانی بخوانند و لبخند بزنند...

هستم برای همیشه...

ما را در سایت هستم برای همیشه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 11:28

سلامروم نمیشه حتی سلام علیک درست و حسابی بکنمچقدر عجیبه که وبلاگ نویسی که روزگاری بزرگترین و تنهاترین تفریح من بود حالا بدل شده به صندوقچه ای بسته کنج زیرزمین ولی هنوز دلنشینهنوز عزیزهنوز گرامییادمه چندتا نوشته داشتم که ثبت موقتش کرده بودم ولی ظاهرا پریده و این فاصله ی دوسال و خرده ای پیش اومده...چی بگماز کجا بگماز اخرین نوشته تا حالا اتفاقات مهمی که افتاد اتمام طرحم بود که بهتاریخ اداری و رسمی 14 اردیبهشت سال 1401 بود ولی به لطف مرخصی ها و استعلاجی ها :) کمی زودتر پیچاندیم و فلنگ رو بستیم و نشستیم سر پروژه ای که به پایان نرسید...تابستون عجیب و سریع گذشت، اخرای شهریور و اوایل مهر رفتیم سفر و این اولین سفر رست و حسابی من و همسر بود و جاتون خالی حسابی خوش گذشت :)پاییز شروع شد و گرفتاری ها از نوسالگرد عقدمون شد و جمع شدیم برای شروع پروژه عروسیباغ سهراب رو گرفتیم برای 30 شهریور... کلی گشتیم و فلامینگو رو گرفتیم برای ثبت قشنگ ترین لحظه هامون...باز کلی گشتیم و به لطف اینستاگرام رفتیم سراغ رمولاژ تبریز و ندیده و نشناخته پروژه لباس و تدارکاتش رو به کل سپردیم دست صباجانجان کندیم و گذراندیم و عید شداولین عیدی بود از که خانواده ام جدا شدم و با همسر و خانواده اش رفتیم تهرانبرای منی که هییییچ تجربه ای از جدایی رو مزه نکرده بودم، تلخ بود وتلخ... مگه میشه سال تحویل شه و کنار پدرو مادر و برادر نباشم ؟ مگه میشه نریم پیش مامان بزرگا و بابابزرگا و از لای قران عیدی بگیریم ؟ وای خدا... یکی از فصل های سخت زندگی متاهلی برام باز شده بود.. هنوزم بغض میکنم :) وقتی سوم شخص به این نوشته ها توجه کنم چیزی جز لوس بودنم به چشمم نمیاد :) ولی واقعا داستان زندگی هرکسی رو هیشکی به جز خودش نمیدونه... اشکاشو...خن هستم برای همیشه...ادامه مطلب

ما را در سایت هستم برای همیشه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 15:47

تاسوعای امسالبه تاریخ 27 مرداد سال 1400چقدر عجیب بود و متفاوت !شبیه هیچ کدام از تاسوعاهای زندگی ام نبوده و نیستامسال آقاجان نبود که بعد از حلواپزون خونه ی خاله جان بریم مغازه اش.که از دیدن من مثل همیشه ذوق کنه و چشماش برق بزنه و بگه " بیا شله زرد بخور" ! جمع شیم تو مغازه و از پشت شیشه به تعزیه خوانی ها گوش بدیم و نگاه کنیم و غرق بشیم تو حال و هوای محرم و امام حسین... مرگ...خیلی تلخ تر از چیزی بوده که فکرشو میکردم... وقتی صدای نماز خوندنش، نگاه های نافذ و پر محبتش، صدایی که با اون همیشه میپرسید "پس کی مطب میزنی..." و تمام حرکت ها و حالاتش، وقتی پخش میشن تو ذهنم انگار غم شیرینی درونم شعله ور میشه...غم از اینکه تمام شد ! و فقط باید به دنیای بعد از مرگ امیدوار بود تا یکبار دیگه ببینمشو و صداشو بشنومو شیرین از اون جهت که با تمام عشق و قلبم چنگ میزنم به همه چیزهای که تبدیل به خاطره شدن و سعی میکنم اونقدری یاداوری شون کنم که هیچ وقت یادم نرن... هیچ وقت !تاسوعای امسال عجیب بودهرسال، تو روزای عزاداری، غربت و دلگیری عجیبی تجربه میکردم که امسال به لطف حضور معین جانم، این احساس خیلی کم رنگ و بی جون شده بودن.و همچنان معتقدم خدا خیلی مهربونه و خیلی پشت و پناهه بزرگیه واسه جبران همه سختی هایی که از زندگی مون به دوش کشیدیم...دو موردی که گفتم از زندگی شخصی و احوال درونی خودم بودولی مگه میشه از حال این روزهای مردمم ننوشت ؟!مردمی که با هزاران هزاران مشکل دست به یقه ان و هر روز حداقل 600 و خرده ای خانواده به سوگ عزیزان شون که تسلیم کرونای منحوس شدن، میشینن...چقدر همه چیز سخت شدهچقدر همه چی غم آلود شده ! نگاه مردم، جیب مردم، حال مردم، حتی زمین و آسمون و هوا هم بغض دارن انگار !!و خدایاچه هستم برای همیشه...ادامه مطلب

ما را در سایت هستم برای همیشه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:21

صفحه بندی