خرید بک لینک
هستم برای همیشه روزگار غریب ! برنامه ریزی همیشه پاسخگو نیست...برگشت من از تعطیلاتت بین دو ترم و برنامه ریزی برای همراهی برادر و کنسل شدن آن ! و همراهی غیر برنامه ریزی شده ی مادر و دوباره همراهی برادر ! که اینها اتفاقات مثبت و خوب این قسمت بود؛عصر دوشنبه ای که با مادر و برادر برای شفای مریم دخیل بستیم در حرم آقا و چقدر حالمون خوب بود و امیدوار بودیم... دریغ که چند ساعت بعد خبر فوت اش آمد...آه... آه از این درد سنگین و جانگدازی که همه قلبم را لای انگشتان بی رحمش مچاله میکند...حالا دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 9:08

برنامه ریزی همیشه پاسخگو نیست...برگشت من از تعطیلاتت بین دو ترم و برنامه ریزی برای همراهی برادر و کنسل شدن آن ! و همراهی غیر برنامه ریزی شده ی مادر و دوباره همراهی برادر ! که اینها اتفاقات مثبت و خوب این قسمت بود؛عصر دوشنبه ای که با مادر و برادر برای شفای مریم دخیل بستیم در حرم آقا و چقدر حالمون خوب بود و امیدوار بودیم... دریغ که چند ساعت بعد خبر فوت اش آمد...آه... آه از این درد سنگین و جانگدازی که همه قلبم را لای انگشتان بی رحمش مچاله میکند...حالا در این شهر غریب اولین تجربه ی تلخ من است که عزیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 17:48

من ذره ام

که خانه ی خورشید خویش را

از هیچ کس

به جز تو

تقاضا نمی کنم...

#غلامرضا_شکوهی

پی نوشت:

10 دی ماه سال پیش، تفالی زدم به حضرت حافظ بر سر مزارش ! که برای بار اول زیارت می کردم...خوب آمد.. خدایا...خودت خوب مقدر کن :****

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 19:40


و از زمانی که بشر توانست بنویسد و ثبت تاریخ کند، خاطراتش را نگاشت.این برهه از زمان نیز در دستان ماست که لحظات روزگار خود را به بیان و زبان ساده و صمیمی خود نگاه داریم.باشد که در روزگارانی بخوانند و لبخند بزنند...

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 11:28

سلامروم نمیشه حتی سلام علیک درست و حسابی بکنمچقدر عجیبه که وبلاگ نویسی که روزگاری بزرگترین و تنهاترین تفریح من بود حالا بدل شده به صندوقچه ای بسته کنج زیرزمین ولی هنوز دلنشینهنوز عزیزهنوز گرامییادمه چندتا نوشته داشتم که ثبت موقتش کرده بودم ولی ظاهرا پریده و این فاصله ی دوسال و خرده ای پیش اومده...چی بگماز کجا بگماز اخرین نوشته تا حالا اتفاقات مهمی که افتاد اتمام طرحم بود که بهتاریخ اداری و رسمی 14 اردیبهشت سال 1401 بود ولی به لطف مرخصی ها و استعلاجی ها :) کمی زودتر پیچاندیم و فلنگ رو بستیم و نشستیم سر پروژه ای که به پایان نرسید...تابستون عجیب و سریع گذشت، اخرای شهریور و اوایل مهر رفتیم سفر و این اولین سفر رست و حسابی من و همسر بود و جاتون خالی حسابی خوش گذشت :)پاییز شروع شد و گرفتاری ها از نوسالگرد عقدمون شد و جمع شدیم برای شروع پروژه عروسیباغ سهراب رو گرفتیم برای 30 شهریور... کلی گشتیم و فلامینگو رو گرفتیم برای ثبت قشنگ ترین لحظه هامون...باز کلی گشتیم و به لطف اینستاگرام رفتیم سراغ رمولاژ تبریز و ندیده و نشناخته پروژه لباس و تدارکاتش رو به کل سپردیم دست صباجانجان کندیم و گذراندیم و عید شداولین عیدی بود از که خانواده ام جدا شدم و با همسر و خانواده اش رفتیم تهرانبرای منی که هییییچ تجربه ای از جدایی رو مزه نکرده بودم، تلخ بود وتلخ... مگه میشه سال تحویل شه و کنار پدرو مادر و برادر نباشم ؟ مگه میشه نریم پیش مامان بزرگا و بابابزرگا و از لای قران عیدی بگیریم ؟ وای خدا... یکی از فصل های سخت زندگی متاهلی برام باز شده بود.. هنوزم بغض میکنم :) وقتی سوم شخص به این نوشته ها توجه کنم چیزی جز لوس بودنم به چشمم نمیاد :) ولی واقعا داستان زندگی هرکسی رو هیشکی به جز خودش نمیدونه... اشکاشو...خنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 15:47

تاسوعای امسالبه تاریخ 27 مرداد سال 1400چقدر عجیب بود و متفاوت !شبیه هیچ کدام از تاسوعاهای زندگی ام نبوده و نیستامسال آقاجان نبود که بعد از حلواپزون خونه ی خاله جان بریم مغازه اش.که از دیدن من مثل همیشه ذوق کنه و چشماش برق بزنه و بگه " بیا شله زرد بخور" ! جمع شیم تو مغازه و از پشت شیشه به تعزیه خوانی ها گوش بدیم و نگاه کنیم و غرق بشیم تو حال و هوای محرم و امام حسین... مرگ...خیلی تلخ تر از چیزی بوده که فکرشو میکردم... وقتی صدای نماز خوندنش، نگاه های نافذ و پر محبتش، صدایی که با اون همیشه میپرسید "پس کی مطب میزنی..." و تمام حرکت ها و حالاتش، وقتی پخش میشن تو ذهنم انگار غم شیرینی درونم شعله ور میشه...غم از اینکه تمام شد ! و فقط باید به دنیای بعد از مرگ امیدوار بود تا یکبار دیگه ببینمشو و صداشو بشنومو شیرین از اون جهت که با تمام عشق و قلبم چنگ میزنم به همه چیزهای که تبدیل به خاطره شدن و سعی میکنم اونقدری یاداوری شون کنم که هیچ وقت یادم نرن... هیچ وقت !تاسوعای امسال عجیب بودهرسال، تو روزای عزاداری، غربت و دلگیری عجیبی تجربه میکردم که امسال به لطف حضور معین جانم، این احساس خیلی کم رنگ و بی جون شده بودن.و همچنان معتقدم خدا خیلی مهربونه و خیلی پشت و پناهه بزرگیه واسه جبران همه سختی هایی که از زندگی مون به دوش کشیدیم...دو موردی که گفتم از زندگی شخصی و احوال درونی خودم بودولی مگه میشه از حال این روزهای مردمم ننوشت ؟!مردمی که با هزاران هزاران مشکل دست به یقه ان و هر روز حداقل 600 و خرده ای خانواده به سوگ عزیزان شون که تسلیم کرونای منحوس شدن، میشینن...چقدر همه چیز سخت شدهچقدر همه چی غم آلود شده ! نگاه مردم، جیب مردم، حال مردم، حتی زمین و آسمون و هوا هم بغض دارن انگار !!و خدایاچهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:21

چهارشنبهساعت 13 و حدود 50 دقیقه ی ظهرشاید اخرین لحظات زندگی من بودهیچ وقت مرگ رو تا این حد نزدیک ندیده بودم...اگرجه اگر اتفاق میافتاد شاید تا این حد ترس و اضطراب نداشتو نزدیکی هاش، اصلا خوب نبود...خدایا مرسی که فرصت دادیمرسی که آزمون دشواری رو به خانواده و عزیزانم تحمیل نکردی و زیر سیبیلی نجات مون دادیماشین داغون شد... حیف... ولی بین خودمون بمونه خدایاخوشحالم که زنده ام !هنوز کلی کار دارمخیلی زود بود:)یکاری کردی که منه ناراضی و خسته حالا دیگه با نگاه به چشمای کسایی که دوسشون دارم، تا خوده آسمون ذوق میکنم و میدونم قدر این لحظه هارو...دوست دارم خدایامررررررررررررررررررررررسی:******* ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:21

سلام و صد سلام از ساعت 8:55 دقیقه مرکز بهداشت، محل کارم!که گاهی اونقدر خوش میگذره که گذر روزها و حتی ماه ها از دستم در میره و گاهی اونقدر مضخرف و فرساینده میگذره که از ساعت 7:30 صبح که ورود میزنیم تقریبا 12 سال طول میکشه تا ساعت 2:15 بشه و خروج بزنیم !خوبیش اینه که میگذره ! سخت یا آسون، همچنان میگذره !و من امروز واسه اولین بار روزهای باقی مانده مو شمردم :)123 روز تا روز پایانی درج شده در حکم ! ولی با احتساب مرخصی های عزیزدلم، تقریبا 95،96 روز دیگه خلاص میشم :))این عجله واسه تموم شدن هر چیزی از عادت های بد منه! چرا که ته اش هیچی نیست و من میمونم و حضرت رزیدنتی! ولی تا حدی بسیار زیادی نفس خواهم کشید واقعا ! مخصوصا که الان آذرماهه و 6 صبح بیدار شدن و منتظر آقای راننده موندن (با اینکه هنوز برف و بورانی نشده و میشه با ماشین رفت ولی بعد از تصادف زحمت ما رو دوش سرویسه) طوریه که انگار ساعت 2 شبه و میخوای با مینی بوس قرمز گلی بصورت شب رو بری سفر !! و اینکه با دهن باز و گردن کج و کمر خشک شده چطور تو مسیری 50 دقیقه ای (درحالیکه اتومبیل سواری 25 دقیقه ای میاد) میخوابیم و با چه حال زار و نزاری اون ور جاده پیاده میشیم و میایم این سمت و ورود میزنیم و وارد اتاق تاریک و بوگندومون میشیم، بماند !! حالا شما تصور کن تو اون حالت که چشات یکی در میون بسته میشه و خمیازه پشت خمیازه، چنتا مریض در میزنن که ببخشید از نصف شب اومدیم نشستیم به انتظار تو !ولی خوشحالمخداییش خیلی خوشحالم چرا که تو هر کار و شرایط دیگه ای غیر از اینجا بودم، هیچ وقت این چیزا رو تجربه نمیکردم! شناخت آدما و همکارا ، جو اداری و کارمندی، برخورد با دهاتی هایی که اغلب شون خیلی مهربون و دل گنده و صادق ان و ....خدایا مرسی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:21

الهی
بنده با حکم ازل چو برآید و
آنچه ندارد چه باید،
جهد بنده چیست؟
کار خواست تو دارد،
بنده به جهد خویش نجات خویش کی تواند ؟...

#خواجه_عبدالله_انصارى

پی نوشت:

سلام بر طرح :)

الهی هرچه خیره *___________*

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: شنبه 19 مهر 1399 ساعت: 18:56

این روزهاکلمات عجب جادویی دارند !وقتی بودن و داشتن چیزی  ( هر چیزی ) را احساس می کنی و نیست و نمیشود؛ تازه ماجرا شروع می شود...اینکه "دوستت دارم" را بشنوی تا اینکه خیال کنی فلانی دوستت دارد، زمینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: شنبه 19 مهر 1399 ساعت: 18:56

30 مرداد- صبح: اولین تولد بنده توسط عزیز جان، رفیق دل، مهربونی که دم در مرکز بهداشت ساعت 7:30 صبح سورپرایزمون کرد، برگزار شد :* 30 مرداد- عصر:  دومین تولد بنده توسط دوستان و منشی های عزیز مطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: شنبه 19 مهر 1399 ساعت: 18:56

خدای ما

تمام پناه ما

تو را قسم به گندم زار و بوی نان

تموم کن غصه هارو و بیار شادی و حال خوب رو، خدایا مردمم خسته ان از این همه سختی... میدونم که همیشه جای شکرش باقیه؛ پس هزار و یک بار شکر برای همه رنجش ها ولی خدایا تموم شه لطفا... این کرونای لعنتی و همه سختیایی که لبخند رو لبامونو دزدیدن...

خدایا اخرین سال قرن رو پر کن از برکت، از خنده، از رفاه و رضایت، خدایا همه جا پر شه از رایحه ی تو...

هرچه زودتر لطفا :*******

سال نو مبارک :)

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:16

" غریبانه با غم نشستن سزاست..."بعد یه دوران سختی از بیماری و در بهبوهه ی کروناامروز صبح، چشماتو بستی تا ابد...و چقدر غریبانه رفتی...در روزگاری که هرگونه مراسم خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:16

هنوز تو شوکم !کی فکرشو میکرد خدایا ! انقد زود بیام و پست تسلیت دیگه ای بذارم و اون تسلیت مربوط بشه به طاهر آقا...ای خدااگه بخوام نسبت خانوادگی مونو بگم شاید تو روابط امروزی، فردی از اقوام درجه یک ام رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:16

به غیر دوست که نازش به عالمی ارزد نیاز پیش کسی گر برم، گناه کنم برف میبارید، به شکل ذره هایی ریز و آرام. داخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 1:28

صفحه بندی