این بار قصه ی عجیب بودنمان را از منظر دوست داشتن و تعلق میخواهم تعریف کنم.راستش را بخواهی خیلی غصه دارد که وارد رابطه ای شوی، با هر فورمت و ابعاد و جنسی که دارد؛ و حتی طرف مقابل ات مهم نیست دختر باشد یا پسر.
اندکی که پیش رفتی، کم کم میرسی به پله های دوست داشتن و محبت و وابستگی.پلکانی پیچ در پیچ و تیز، با سرامیک هایی شدیدا لیز و خطرناک اما الله اکبر از زیبایی وصف ناپذیر این مسیر...
چه کسی میتواند جلوی وسوسه اش را بگیرد ؟
حتی اگر تجربه سقوط و زخم های فراوانی هم داشته باشی، دلت برای زیبایی ها و آرامش نسبی و ماجراجویی های راه پر میزند.
با اندکی تردید ولی شوری بسیار، چند پله ی اول را با سرعت طی میکنی.آن هم چه طی کردنی ! با اعتماد به نفس و هیجانی فراوان.
قول ویژه ای به خود دادی تا هرجا که خطر سقوط، لرزه ای بر جانت افکند، عزمت را جزم کنی و بدون نگاه به ادامه پلکان و فریب انتهای زیبای مسیر را خوردن؛ که سرابی بیش نیست؛ سر برگردانی و با پای خودت به نقطه ی صفر برگردی.
در این میان و در تب و تاب این درگیری هایی که با خودت داری؛ وای بر حالت اگر که طرف مقابل این رابطه، تو را در مسیر پلکان ببیند !!
همان لحظه ای که درصد اندکی به محبت و دوست داشتنت مشکوک شد، آن چنان قیافه و پرستیژی به خود میگیرد که صد رحمت به سوپرمدل های هالیوود !!
چرا واقعا ؟!!!
چرا تا میفهمند دوست شان داریم برایشان دم دستی و بی ارزش میشویم ؟! میدانند درگیر عشق نیستیم و برایشان تب نمیکنیم اما چرا تا میفهمند بدمان نمیاید محبت کنیم و محبت ببینیم، طاقچه بالا میگذارند و لذت میبرند از پرس و جوهای ما و بی محلی خودشان ؟!
نمیفهمم
ذات مان قطعا معیوب است
مگر میشود خداوند از روح عاشقانه و سراسر مهر خود در ما بدمد و ما انقدر سهل بین و سنگ دل و بی جنبه باشیم ؟! چرا فکر میکنیم با محبت به کسی که مهری به ما در دلش میپروراند، پررویش خواهیم کرد ؟! فکر میکنیم بی محلی دست نیافتنی ترمان میکند ؟! بله
متاسفانه همین است.همه مان در گوشه از باورهایمان عقاید غلط این گونه ای داریم که عشق در دوردست هاست.هرچقدر دست نیافتنی، آن اندازه رویایی و وسوسه برانگیز !
کاش میدانستیم آنی که حال و احوال مان برایش مهم است، به خاطر بی توجهی های ما نیست که پیگیری هایش زیاد میشود؛ این عشق است که دنبال مان میاید... اما کاش حواسمان بود که این حال بی صاحب ما تنها تا یک جایی برای حال قلب ساده و فلک زده اش مهم است !
تنها تا جاییکه نای آمدن داشته باشد !
تجربه شخصی خودم خیلی چیزها را نشانم داد.
مادامیکه عاشقش بودم، با مسواک یا ریش تراشش فرقی نداشتم.میدانست هستم.میدانست به هر جان کندنی که شده، میمانم و میخواهمش. اما
وقتی نادیده گرفت و لگد کوب کرد و رفت، آتشم زد و از دل این زبانه ها سیمرغ درخشانی درونم سر برآورد و آدم دیگری شدم.نه اینکه متنفر شوم یا ارزو کنم سر به تنش نباشد، نه اصلا !
فقط دیگر نمیبینمش... و این شاید بهترین انتقام باشد.با اینکه هیچ وقت دلم به انتقام راضی نبوده و نیست.این دنیا مگر چند روز است که بخواهیم از کسانی که یک روزی عشق شان را به سلول به سلول جانمان خریدیم، انتقام بگیریم ؟!
در منتهای این مسیر و تولد سیمرغ مذکور، انسان جدید و مستقلی شده ام.با انسان های جدیدی و رنگارنگی معاشرت میکنم.عجیب است که دنیای هرکدام انقدر دور و متفاوت است.راستش را بخواهی این برخوردها شاید در ظاهر ماجرا به انسان هایی کاملا متفاوتی اعمال شود اما در حقیقت این خود من هستم که با شیطنت های کودک سرکش و عجول و عاشقم میجنگم.
نمیتوانم به خودم بقبولانم که خوشبختی آن است که در به دربه دنبال نیمه ی گمشده ای بگردم که دست در دستش پلکان عشق و عاشقی را با هدف رسیدن به اتوپیای اندیشه هایم، طی کنیم ! مگر میشود ؟! اصلا مگر خداوند من را نیمه آفریده که به دنبال تکه ی گمشده ام بگردم !
نمیدانم.شاید این سخن به مذاق خیلی ها خوش نیاید اما به نظرم انسان ها از منظر خودشان است که به قضایا نگاه میکنند.من میگوییم اقاجان ما نیمه نیستیم ! به قول یک بنده خدایی :" هر کدام مان یک من هستیم که باید در تکاپوی تکمیل خود باشیم تا آنجا که میشود ! آنگاه است که میتوان با "من" دیگری آشنا شد و دستش را گرفت و ادامه ی مسیر را در قالب "ما" طی کرد."
به باوری که تا به این سن 23 سالگی و 3 ماهگی و 16 روزگی ام رسیده ام، قسم؛ آن زمان که خودم را از اسارت آزاد کنم و بی هیچ انتظار متقابل و چشم داشتی توانایی عشق ورزیدن و شجاعت تحمل غم از دست دادن داشته باشم و به ابدی نبودن و نماندن هیچ چیزی یا کسی به غیر از ذات اعظم خداوند ایمان بیاورم؛ یقینا
خوشبختم
هستم برای همیشه...ما را در سایت هستم برای همیشه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 86