24 ابان 95: روح در بدنم بود اما انگار نبود! غصه رو با تمام وجودم به حقیقی ترین و مشهودترین حالت ممکن لمس میکردم...اشک و بی خوابی به مثابه استامینوفن بی اثری بود برای درد صعب العلاجی که به جانم ریخته شده بود... چقدر تلخ بود خدایا...
اینهارو گفتم که به ته اش برسم.:
24 ابان 96: یکسال گذشت و من نمردم ! و " هرانچه که مرا نکشت، قوی ترم ساخت..." ! به اندازه تمام غصه هایی که بار عشق و جدایی بهم تحمیل کرد، قدرت گرفتم و سر بلند کردم...شکر که الان سربلندم
حال عجیبی دارم.نه حس غرور و تعصب برای سرپا بودن و موندن؛ یه حس عجیبی از شناخت جنس مخالفم عایدم شده که با تمام تفاوت هاشون تو این مورد خاص و مهم عین همن ! بگذریم...سخن بسیار است و زمان اندک؛ امیدوارم... ولی به چه ؟! نمیدونم ! به اینکه درست بشه ! ولی درست چیه ایا ؟! نمیدونم، شاید درست همین خوشیه که الان میتونم تنفسش کنم :)
الهی شکر ^____^
پی نوشت:
شبیه پاییزم.هرسال زردتر، نارنجی تر، شاید شکننده اما باشکوه تر...
خوشحالم که استقلال دارم خدایا شکرت بابتش :***
هستم برای همیشه...ما را در سایت هستم برای همیشه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 69